فصل اول: «سایهٔ تاج و تخت»
قسمت دوم: رازهای پشت پردهٔ سنگ مرمر
در این قسمت، توطئه عمیقتر میشود و کایلن اولین قدمها را برای مقابله برمیدارد.
ساعات اولیهٔ صبح در قصر آرکتوس پرایم، ساعاتی بودند که متعلق به سایهها و زمزمهها بود. کایلن دیگر حتی به بوی همیشگی نرگسها هم اطمینان نداشت. آیا میتوانستند سمومی را در سیستم تهویه پخش کنند؟ یا شاید در خود عطر گلها؟ پارانویا ماری بود که به آرامی دور ذهنش میپیچید.
او دیگر در آتلیهاش نمانده بود. وسپا او را به یک «پناهگاه امن» منتقل کرده بود؛ اتاقی کوچک و بدون پنجره در اعماق قصر که قبلاً از آن به عنوان مرکز ارتباطات اضطراری استفاده میشد و اکنون متروکه بود. دیوارها از صفحات فولادی ساخته شده بودند و هرگونه سیگنال ورودی و خروجی به شدت فیلتر میشد.
«ردیاب را فعال کردم،» وسپا گفت در حالی که روی یک صندلی فلزی نشسته و به چندین مانیتور دیواری خیره شده بود. «دسترسی از طرف خاندان وولکار قطعی است، اما آیپی دقیقاً متعلق به اتاق کار لرد مارکوس وولکار، رئیس خاندان، نیست. از یک ترمینال خدماتی در جناح شرقی قصر بوده. کسی میخواسته هویتش پنهان بماند.»
«ولی ما میدانیم که وولکارها پشت این ماجرا هستند،» کایلن گفت. او روی زمین نشسته بود و پشتش به دیوار سرد فولادی تکیه داده بود. «سؤال اینجاست که چرا؟ چرا حالا؟ تحقیقات من در مورد کولیویدها برای آنها چه اهمیتی دارد؟»
«شاید به تحقیقات شما ربطی ندارد، اعلیحضرت. شاید این فقط یک بهانه است. یک راه برای زیر نظر گرفتن شما و ارزیابی تهدید بالقوهای که ممکن است برایشان داشته باشید.»
کایلن خندید، خندهای تلخ. «تهدید؟ من؟ شاهزادهای که بیشتر وقتش را با دادههای کهنه و قطعات شکسته میگذراند؟»
«شما دومین نفر در خط جانشینی تاج و تخت هستید،» وسپا با جدیت گفت. «و با توجه به وضعیت سلامتی امپراتریس… این موقعیت شما را به یک تهدید یا یک مهره تبدیل میکند. به خصوص برای کسی مانند لیدی والریا که همیشه چشمداشت تاج و تخت داشته است.»
نام والریا مانند زهر در هوا پخش شد. کایلن به روزهایی فکر کرد که با هم در باغهای قصر قدم میزدند، زمانی که جوانتر و سادهلوحتر بودند. والریا آن موقع دربارهٔ شعر و موسیقی و سفر به ستارهها صحبت میکرد. اما حالا… حالا فقط دربارهٔ قدرت و اتحادهای سیاسی حرف میزد.
«باید با مادرم صحبت کنم،» کایلن برخاست. «او باید از این جاسوسی و احتمالاً از دلیل واقعی بیماریاش مطلع شود.»
وسپا بلافاصله جلوی او ایستاد. «نه کار عاقلانهای نیست. اگر امپراتریس واقعاً مسموم شده باشد، سمرسان احتمالاً یکی از نزدیکان اوست. اگر شما ابراز شک کنید، توطئهگران را پیش از موعد به اقدام واداشتهاید. ما هنوز نمیدانیم دامنهٔ این توطئه چقدر است.»
کایلن ایستاد. منطق وسپا بیعیب و نقص بود. اما این احساس درماندگی برایش غیرقابل تحمل بود.
«پس چه پیشنهادی داری؟»
«ما نیاز به اطلاعات داریم. اطلاعاتی خارج از شبکهٔ رسمی قصر.» وسپا مکثی کرد. «من یک افسر اطلاعاتی سابق میشناسم. او اکنون در سطح پایینترین شهر، در “اعماق” زندگی میکند. اگر کسی بتواند ردپای وولکارها را بدون جلب توجه دنبال کند، اوست.»
«اعماق؟» کایلن ابرو درهم کشید. اعماق، زیرشهرِ کلانشهر آرکتوس پرایم بود، جایی که نور خورشید مصنوعی هم به آن نمیرسید و قانون امپراتوری در آنجا حرف چندانی برای گفتن نداشت. «و تو به این فرد اطمینان داری؟»
وسپا نگاهی ساده انداخت. «در دنیای ما، “اطمینان” کلمهای نسبی است. اما من به وفاداری او به “پول” اطمینان دارم. و او از قصر و سیاستهایش بیزار است. این برای شروع کافی است.»
کایلن نفس عمیقی کشید. این اولین قدم به دنیایی بود که هیچ شناختی از آن نداشت. دنیای سایهها و خیانت.
«باشد. ترتیبش بده. اما با احتیاط.» وسپا تأیید کرد.
«همیشه. من یک کانال امن برای ارتباط برقرار میکنم. در این فاصله، شما باید رفتار عادی خود را حفظ کنید. به آتلیهتان بازگردید، به تحقیقاتتان ادامه دهید، اما مراقب باشید چه چیزی را در سیستمهای اصلی ذخیره میکنید. من یک سرور امن و آفلاین برای شما راهاندازی خواهم کرد.»
بازگشت به آتلیه پس از آن شب پرتنش، مانند قدم گذاشتن در یک صحنهٔ تئاتر بود. کایلن باید نقش “شاهزادهٔ بیخطر و غرق در تحقیقات” را بازی میکرد. او خود را مجبور کرد تا روی دادههای کاوشگر “سرنوشت” تمرکز کند، اما اکنون هر ناهنجاری گرانشی به نظرش نشانهای از یک طوفان قریبالوقوع میرسید.
در بعدازظهر، ملاقاتی غیرمنتظره داشت. برادرش، آلاریک، به آتلیه آمد.
آلاریک، با یونیفرم کامل نظامیاش، فضای اتاق را با حضور خود کوچک کرد. او به آرامی در اتاق قدم زد و به دستگاهها و نقشههای ستارهای نگاه کرد، گویی در یک موزهٔ عجیب و غریب بود.
«باز هم مشغول بازی با اسباببازیهایت هستی، برادر؟» صدایش طعنهآمیز بود.
«سعی میکنم حقایقی را بفهمم که شاید دیگران ترجیح میدهند نادیده گرفته شوند،» کایلن پاسخ داد و سعی کرد خونسرد باشد.
آلاریک ایستاد و مستقیماً به او نگاه کرد. «حقایق. حقایق گاهی اوقات خطرناک هستند. مادر بیمار است. امپراتوری نیاز به ثبات دارد. اینها حقایق قابل توجهی هستند.»
«و تو فکر میکنی ثبات با نادیده گرفتن حقایق به دست میآید؟»
«ثبات با نشان دادن قدرت به دست میآید!» آلاریک مشتش را بر روی میز کوبید، طوری که چند پد دیجیتال از جا پریدند. «این چیزهایی که تو به آنها چسبیدهای… این افسانههای کولیوید… فقط ترس و تردید ایجاد میکنند. و در مواقع بحران، تردید مانند سمی است که اراده را فلج میکند.»
کایلن به چشمان برادرش خیره شد. آیا آلاریک واقعاً اینقدر کور بود؟ یا شاید خودش بخشی از توطئه بود؟ این فکر باعث شد وجودش منجمد شود.
«مادر چه کرده است که اینقدر بیمار شده؟» کایلن پرسید و سعی کرد سؤال را غیرمستقیم بیان کند.
آلاریک نگاهی مشکوک به او انداخت. «پزشکان میگویند استرس و کهولت سن است. سالها حکمرانی بر یک امپراتوری میتواند هر کسی را از پا درآورد.» او به سمت در رفت. «کارهای مهمتری دارم. رژهٔ ناوگان در اسپیرا باید بدون نقص انجام شود. شاید تو هم باید کمتر به ستارههای مرده نگاه کنی و بیشتر به آنچه در اطرافت در جریان است توجه کنی.»
پس از رفتن آلاریک، کایلن احساس خستگی شدیدی کرد. این بازی مرموز و سایهبازی برایش خستهکننده بود.
شب، وسپا با اخبار تازهای بازگشت. چهرهاش پر از اهمیت بود.
«تماس برقرار شد. مأمور سابق، که خود را “مورگ” مینامد، موافقت کرده که کار را بپذیرد. او دو درخواست دارد: اول، دسترسی به برخی از بایگانیهای طبقهبندیشدهٔ خاندان وولکار که فقط یک عضو خاندان سلطنتی میتواند مجوز آن را صادر کند. و دوم… او میخواهد با شما ملاقات کند. حضوری.»
کایلن چشمهایش را گرد کرد. «ملاقات حضوری؟ در اعماق؟ این دیوانگی است!»
«میگوید باید قابلیت اعتماد شما را ارزیابی کند. میگوید “بچهپولدارهای قصر” معمولاً در اولین نشانهٔ خطر، فرو میریزند و او را لو میدهند.»
کایلن به این درخواست عجیب فکر کرد. این یک ریسک بزرگ بود. خروج پنهانی از قصر، سفر به اعماق… اما این نیز فرصتی بود برای اقدام، برای شکستن نقش قربانی.
«باشد،» او در نهایت گفت، با وجودی که قلبش به شدت میتپید. «ترتیبش بده.»
وسپا ابراز تردید کرد. «اعلیحضرت، خطر—»
«خطر همینجا، در پشت این دیوارهای مرمرین نیز وجود دارد، وسپا. حداقل در اعماق، دشمنان ما صورتنقاب به چهره ندارند.»
وسپا میدانست که بحث بیفایده است. او احترام نظامی گذاشت. «باشد. فردا شب. من مسیر امنی را برنامهریزی خواهم کرد. اما باید از طرح محافظت متغیر استفاده کنیم.»
طرح محافظت متغیر به معنای تغییر ظاهر و هویت بود. کایلن باید لباسهای سادهای میپوشید و مانند یک شهروند عادی به نظر میرسید.
فردا شب… سفر به دنیای ناشناخته آغاز میشد. کایلن به پنجره نگاه کرد و به شهر پرنوری که بر فراز اعماق ساخته شده بود، نگریست. زیر آن تلالو فریبنده، دنیایی کاملاً متفاوت در انتظار بود. دنیایی که ممکن است کلید نجات مادرش و شاید کل امپراتوری را در خود داشته باشد.
او دیگر آن شاهزادهٔ سادهلوح نبود. ترس هنوز در وجودش بود، اما اکنون خشم و عزمی سختتر نیز به همراه داشت. آنها وارد بازی شده بودند، و کایلن قصد نداشت اولین بازنده باشد.
پایان قسمت دوم
ادامهٔ ماجرای سفر به اعماق را در قسمت سوم میخواهید؟