قسمت ۳: اعماق سایه‌ها

«این را هم بپوش،» وسپا یک بازوبند فلزی کوچک به او داد. «فرستنده و ردیاب اضطراری. اگر گم شدم یا اگر خطر فوری وجود داشت، دکمه را فشار بده. اما فقط در مواقع واقعاً اضطراری. فعال کردن آن مانند روشن کردن یک فانوس در تاریکی است.»

فصل اول: «سایهٔ تاج و تخت»

قسمت سوم: اعماق سایه‌ها

حالا به قسمت پرهیجان و تاریک سفر به “اعماق” می‌رویم.

لباس‌هایی که وسپا برایش آورده بود، بوی غریبی می‌دادند. بوی کهنگی، عرق و چیزی که کایلن نمی‌شناخت: بوی فقر. اینها لباس یک کارگر فنی از سطح میانی شهر بود – یک ژاکت محافظ ضخیم، شلوارهای مستعمل و یک جفت چکمه‌های فرسوده. حتی یک کارت شناسایی جعلی هم برایش ساخته بودند با نام “کایدن”، یک تکنسین سیستم‌های تهویه.

«این را هم بپوش،» وسپا یک بازوبند فلزی کوچک به او داد. «فرستنده و ردیاب اضطراری. اگر گم شدم یا اگر خطر فوری وجود داشت، دکمه را فشار بده. اما فقط در مواقع واقعاً اضطراری. فعال کردن آن مانند روشن کردن یک فانوس در تاریکی است.»

کایلن بازوبند را محکم به بازویش بست. دستانش کمی می‌لرزید.

«اگر گیر افتادیم…»

«نگذاریم این اتفاق بیفتد،» وسپا قطع کرد. او نیز لباس مشابهی پوشیده بود، اما هنوز حالت نظامی و هوشیاری خود را حفظ کرده بود. «منظورم را روشن بگویم، اعلیحضرت: در اعماق، شما “شاهزاده” نیستید. شما فقط “کایدن” هستی. اگر هویتتان فاش شود، نه تنها ما، بلکه مورگ نیز به سرعت ناپدید خواهیم شد. فهمیدی؟»

کایلن با جدیت تأیید کرد. «فهمیدم.»

مسیرشان نه از درهای اصلی، بلکه از یک گذرگاه خدمات باری بود که به شبکه‌ای از تونل‌های تحویل کالا منتهی می‌شد. هوای درون تونل‌ها سرد و مرطوب بود و بوی گریس و اُزن می‌داد. آنها سوار یک واگن باری خودکار شدند که با سرعت ثابتی در تونل‌های تاریک در حرکت بود. تنها نور از چراغ‌های کوچک الایدی در بدنهٔ واگن می‌آمد که سایه‌های عجیبی بر دیوارها می‌انداخت.

سفر تقریباً یک ساعت طول کشید. با هر کیلومتری که پایین‌تر می‌رفتند، هوای اطراف سنگین‌تر و آلوده‌تر می‌شد. سرانجام، واگن در یک ایستگاه متروکه توقف کرد. وسپا به کایلن اشاره کرد که پیاده شود.

اینجا “اعماق” بود.

اولین چیزی که به کایلن حمله کرد، بو بود. ترکیبی تند از زباله‌های در حال فساد، روغن سوخته، ادرار و غذای ارزان‌قیمتی که در هوا پخش می‌شد. سپس صداها بودند: پژواک دور گفتگوها، موسیقی خشن و الکترونیکی که از دالان‌های دور می‌آمد، صدای جر و بحث، و صدای مداوم چکه کردن آب از سقف. نورپردازی ضعیف بود، با لامپ‌های نورانی قدیمی که سوسو می‌زدند و راهروهای تاریک و خطرناکی را ایجاد می‌کردند.

برخلاف قصر با دیوارهای صیقلی و سقف‌های بلند، اینجا همه چیز تنگ و فشرده بود. لوله‌های عظیم در امتداد سقف می‌گذشتند و قطرات مایعات ناشناخته‌ای از آنها نشت می‌کرد. ساختمان‌ها از تخته‌های فلزی بازیافتی و بلوک‌های سیمانی ساخته شده بودند. چهره‌هایی که می‌دیدند، خسته، مشکوک و اغلب خشمگین بودند. نگاه‌هایشان مانند چاقو بود.

کایلن خودش را به وسپا چسبانده بود، سعی می‌کرد مانند او راه برود: سر پایین، اما چشمان در حال حرکت. او احساس می‌کرد همه به آنها خیره شده‌اند.

وسپا آرام در گوشش زمزمه کرد: «طوری نگاه نکن که انگار اینجا غریبه‌ای. آنها شکارچی هستند و غریبه یعنی طعمه.»

آنها از بازار شلوغی عبور کردند که در آن اجناس عجیب و غریبی فروخته می‌شد: قطعات الکترونیکی دزدیده شده، داروهای قاچاق، اسلحه‌های دست‌ساز، و حتی حیوانات عجیب‌الخلقه‌ای که در قفس بودند. یک فروشنده، چشمی مصنوعی را که هنوز سیم‌هایش آویزان بود، به سمتشان دراز کرد.

«ارزان می‌دم، رفیق! مدل نظامیه!»

کایلن به سرعت رویش را برگرداند، حالش به هم خورده بود.

مقصدشان یک بار به نام “شکاف سایبری” بود. درِ آن فقط یک پردهٔ فلزی کثیف بود که پشت آن صدای موسیقی بلند و خشن به گوش می‌رسید. وسپا پرده را کنار زد و آنها وارد فضایی پر از دود و نورهای نئون شدید شدند. هوای داخل بار سنگین و مملو از بوی مشروب ارزان و یک مادهٔ شیمیایی تحریک‌کننده بود.

وسپا او را به سمت یک کابین تاریک در انتهای بار هدایت کرد. در آنجا، پشت یک میز فلزی، مردی نشسته بود.

Morg
Morg

“مورگ” قدبلند و لاغر بود، اما در لاغری‌اش قدرتی چنبره زده نهفته بود، مانند یک تله‌ی فنری. صورتش پر از چین و چروک بود و یک چشمش با یک ایمپلنت نوری قرمز رنگ جایگزین شده بود که در تاریکی می‌درخشید. موهایش جوگندمی و به هم ریخته بود. او یک لیوان مایع زردرنگ را در دست داشت و وقتی آنها وارد شدند، حتی تکان هم نخورد.

«وسپا،» صدایش خشن و عمیق بود، مثل صدای سنگ‌ریزه در یک قوطی. «هنوز زنده‌ای؟ تعجب‌آور است.»

«مورگ. این کایدن است.»

چشم مصنوعی قرمز رنگ مورگ از وسپا به کایلن حرکت کرد. نگاهش سنگین و بررسی‌کننده بود. کایلن احساس کرد که آن چشم دارد پوستش را می‌کند و استخوان‌هایش را می‌سنجد.

«پس این هم از “دوست” تو،» مورگ گفت. او لیوانش را روی میز گذاشت. «خب، کایدن عزیز. وسپا می‌گوید تو به اطلاعاتی دربارهٔ دوستان بالا‌شهری ما نیاز داری. خانوادهٔ وولکار.»

کایلن سعی کرد صدایش را محکم نگه دارد. «بله.»

«و چرا یک تکنسین تهویه به چنین اطلاعاتی نیاز دارد؟»

«این… به کارم مربوط می‌شود.»

مورگ ناگهان به جلو خم شد. نور چشم قرمزش روی صورت کایلن افتاد. «بیایید بازی نکنیم. من در طول زندگی‌ام ده‌ها دروغ را شنیده‌ام. تو از قصر می‌آیی. بوی آن مکان لعنتی از یک کیلومتری قابل تشخیص است. حتی زیر این لباس‌های مسخره.»

کایلن نفسش در سینه حبس شد. او به وسپا نگاه کرد، اما وسپا کاملاً بی‌حرکت بود.

مورگ ادامه داد: «نگران نباش. رازداریم معروف است. اما برای کار با من، یک چیز لازم است: راستگویی. حالا دوباره ازت می‌پرسم: چرا به اطلاعات در مورد وولکارها نیاز داری؟»

کایلن لحظه‌ای درنگ کرد. دروغ گفتن فایده‌ای نداشت. این مرد قبلاً حقیقت را می‌دانست.

«فکر می‌کنم آنها به امپراتریس آسیب رسانده‌اند،» کایلن با صدایی کم اما واضح گفت. «و آنها در حال جاسوسی از تحقیقات شخصی من هستند. باید بدانم چرا و چه نقشه‌ای دارند.»

مورگ به پشت صندلی‌اش برگشت و لبخند کوچکی زد، لبخندی که هیچ گرمایی نداشت. «بهتر است. بسیار بهتر.» او لیوانش را برداشت و یک جرعه بزرگ از آن نوشید. «خاندان وولکار مانند یک اختاپوس هستند. شاخک‌هایشان در همه جای امپراتوری، به ویژه در اینجا، در اعماق، گسترده شده است. آنها تجارت‌های کثیف زیادی دارند: قاچاق اسلحه، پولشویی، بردگی دِبت…»

«بردگی دِبت؟» کایلن پرسید.

«بله. وقتی مردم عادی نمی‌توانند بدهی‌هایشان را به شرکت‌های وابسته به وولکار بپردازند، مجبور می‌شوند با کار اجباری در معادن یا کارخانه‌های زیرزمینی بپردازند. یک سیستم بیرحم.» مورگ دوباره به کایلن خیره شد. «اما تو به چیز خاصی علاقه‌مندی. چیزی که اخیراً توجهشان را جلب کرده است.»

«تحقیقات من در مورد منطقهٔ سکوت و کولیویدها.»

چشم قرمز مورگ برای یک لحظه درخشش شدیدی پیدا کرد. «کولیویدها… پس آنها واقعاً به آن علاقه‌مند شده‌اند. جالب است.»

«چه چیزی جالب است؟»

«در ماه‌های اخیر، وولکارها منابع قابل توجهی را به خریداری آثار باستانی و داده‌های باستان‌شناسی از منطقهٔ سکوت اختصاص داده‌اند. چیزهایی که قبلاً فقط برای دیوانگان و نظریه‌پردازان توطئه جذاب بود. اما حالا، آنها برای آن پول خوبی می‌پردازند.»

قلب کایلن تندتر زد. «آیا می‌دانی چرا؟»

«هنوز نه. اما یک نام چندین بار تکرار شده است: “پروژه فانوس دریایی”. هرچه که باشد، بسیار محرمانه است. حتی برای استانداردهای وولکارها.»

«پروژه فانوس دریایی…» کایلن این نام را به خاطر سپرد.

«حالا، در مورد دسترسی به بایگانی‌هایشان،» مورگ گفت و یک پد دیجیتال کوچک را روی میز به سمت کایلن سُر داد. «این یک در پشتی است. نیاز به اثر انگشت بیومتریک یک عضو خاندان سلطنتی دارد. اثر انگشت تو را می‌خواهد.»

کایلن به پد نگاه کرد. این یک خیانت آشکار به امنیت امپراتوری بود. اما آیا امپراتوری که مادرش را مسموم می‌کرد و برادرش را گمراه می‌کرد، ارزش وفاداری داشت؟

او به وسپا نگاه کرد. وسپا با یک حرکت بسیار کوچک سر، تأیید کرد.

کایلن نفس عمیقی کشید و انگشت شستش را روی صفحهٔ پد گذاشت. یک نور سبز چشمک زد.

«عالی،» مورگ پد را برداشت. «حالا می‌توانم کارم را شروع کنم. در عرض چهل و هشت ساعت اطلاعات اولیه را به شما خواهم داد. اما هشدار می‌دهم: وقتی این در را باز کنیم، ممکن است چیزهایی ببینیم که آرزو می‌کرده‌ید هرگز نمی‌دیدید.»

«من آماده‌ام،» کایلن گفت، با اینکه کاملاً مطمئن نبود.

در همین حال، صدای بلندی از بیرون کابین به گوش رسید. یک گروه چهارنفره از افراد خشن با لباس‌های چرمی و حامل سلاح‌های دست‌ساز وارد بار شدند. آنها مستقیماً به سمت کابین آنها نگاه می‌کردند.

وسپا بلافاصله حالت دفاعی به خود گرفت. «مورگ؟»

مورگ آهی کشید. «متأسفانه، به نظر می‌رسد مهمان‌نوازی ما تمام شده است. ظاهراً صحبت کردن در مورد وولکارها در قلمرو خودشان، توجه ناخواسته‌ای را جلب می‌کند.»

رهبر گروه، مردی با صورت زخم دار، با صدای بلند گفت: «مورگ! فکر کردی می‌تونی مشتری‌های ما رو با قیمت پایین تر بدزدی؟ اون پسرک کی هستش که باهاش ملاقات کردی؟»

مورگ به آرامی برخاست. «کایدن، وسپا، از در پشتی خارج شوید. من حواسشان را پرت می‌کنم.»

«اما—» کایلن شروع کرد.

«اکنون!» مورگ غرّید.

وسپا بدون معطلی بازوی کایلن را گرفت و او را به سمت یک در پنهان در پشت کابین کشاند. همانطور که در را باز می‌کردند، صدای شکستن شیشه و فریاد از پشت سرشان به گوش رسید.

آنها به یک دالان تاریک و مرطوب دویدند. پشت سرشان، صدای پاهای سنگین و فریادهای خشمگینانه شنیده می‌شد.

«اینطوری!» وسپا او را به سمت چپ کشاند.

سفرشان به اعماق به یک فرار برای نجات جان تبدیل شده بود. و کایلن فهمید که بازی مرگبار توطئه‌های قصر، در مقایسه با خشونت خام و مستقیم اعماق، تقریباً مودبانه به نظر می‌رسید.


پایان قسمت سوم


آیا مایلید قسمت چهارم را بخوانید، جایی که فرار از اعماق و اولین اطلاعات از “پروژه فانوس دریایی” را تجربه خواهیم کرد؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *