فصل اول: «سایهٔ تاج و تخت»
قسمت چهارم: فرار در تاریکی
دالان تاریک بود و پر از موانع. جعبههای فلزی زنگزده، لولههای شکسته و تودههای زباله مسیر را باریک کرده بودند. بوی نم و کپک به مشام میرسید و فقط نور کمچشمکی از چراغهای اضطراری سقف راهنمایشان بود.
پشت سرشان، صدای فریاد و لگدکوبی به در پشتی به وضوح شنیده میشد. «فرار نکنن! بگیریدشون!»
وسپا مثل یک رهبر تاکتیکی عمل کرد. او کایلن را به جلو هل داد و خودش پشت سرش حرکت میکرد تا از پشت حفاظت کند. «بدو! مستقیم برو تا ته این راهرو!»
کایلن، با قلبی که دیگه در سینهاش نمیزد بلکه به گلوگاهش چسبیده بود، فقط میدوید. چکمههای نامأنوسش بارها به جعبهها و زبالهها برخورد میکرد. نفسهایش به شماره افتاده بود و هوای آلوده و سنگین ریههایش را میسوزاند.
صدای شلیک! یک گلوله به دیوار کنار سرشان برخورد کرد و جرقهای از سنگ و فلز ایجاد کرد.
کایلن بیاختیار خم شد. «شلیک کردند!»
«بهش توجه نکن! فقط بدو!» وسپا فریاد زد و با یک حرکت سریع اسلحهی پلاسمای کوچکی که زیر ژاکتش پنهان کرده بود، بیرون کشید. بدون اینکه حتی هدف بگیرد، به سمت سقف شلیک کرد. صدای انفجار بلندی گوشها را کر کرد و لامپهای باقیمانده متلاشی شدند و دالان را در تاریکی مطلق فرو برد.
«چشمات رو ببند برای چند ثانیه تا به نور عادت کنن!» وسپا دستور داد.
کایلن همین کار را کرد. وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، تنها نور از انتهای دالان و از چراغهای چشمکزن قرمز یک دوربین امنیتی شکسته میآمد. پشت سرشان، نفرات وولکار در تاریکی لعنت میفرستادند و به اشیا برخورد میکردند.
وسپا از این فرصت استفاده کرد. «اینجا! چپ!» او کایلن را به یک گذرگاه باریکتر کشاند که به نظر میرسید یک مجرای تهویهٔ فرسوده باشد.
آنها خود را به داخل آن پرتاب کردند. فضای داخل به قدری تنگ بود که مجبور بودند خم شوند و با سرعت در تاریکی پیش بروند. صدای پاهای تعقیبکنندگان در دالان اصلی به تدریج دور شد.
بعد از چند دقیقه دویدن در مجرا، وسپا ایستاد و به نفسنفس زدن گوش داد. هیچ صدایی جز چکیدن آب از جایی دور به گوش نمیرسید.
«فکر کنم از آن ها دور شدیم،» او با صدایی آرامتر گفت.
کایلن به دیوار تکیه داد و سعی کرد نفسش را به حالت عادی برگرداند. تمام بدنش از ترس و دویدن میلرزید. «مورگ… او چطور؟»
وسپا ساکت ماند. سپس گفت: «مورگ از خودش مراقبت میکند. کارش همین است. نگرانش نباش. حالا باید از اینجا خارج شویم. مسیر اصلی را نمیتوانیم استفاده کنیم.»
آنها به آرامی در مجرای تهویه به پیش رفتند تا به یک دریچهٔ خروجی رسیدند. وسپا با احتیاط دریچه را کنار زد و به بیرون نگاه کرد. آن طرفتر، نور کمنور یک پلازای بزرگ زیرزمینی دیده میشد.
«خب، میدانیم کجاییم. میتوانیم از اینجا به ایستگاه تراموای باری برسیم.»
سفر بازگشت به قصر در سکوت و تنش سپری شد. هر صدای ناگهانی باعث میشد کایلن از جا بپرد. صحنههای آن شب—نگاه تیز مورگ، بوهای خفهٔ اعماق، صدای شلیک گلوله—پشت چشمهایش تکرار میشد. او دیگر آن مرد جوانی نبود که فکر میکرد میتواند با دانش خود از شرّ توطئه در امان بماند. او حالا به طور غمانگیزی میدانست که قدرت واقعی در کهکشان، گاهی در کثیفترین و تاریکترین مکانها نهفته است.
بازگشت پنهانی به قصر مانند یک معجزه بود. وقتی کایلن دوباره به آتلیهٔ امنش قدم گذاشت، احساس کرد انگار از یک سفر طولانی به دنیایی دیگر بازگشته است. سکوت و تمیزی قصر حالا برایش غریب و تقریباً غیرواقعی به نظر میرسید.
او تمام شب را بیدار ماند و به سقف خیره شد. فردای آن روز، خستگی عمیقی در وجودش رخنه کرده بود، اما ذهنش بیش از هر زمان دیگری فعال بود.
وسپا وارد شد. چهرهاش با وجود آرامش ظاهری، خسته به نظر میرسید. «خبری از مورگ ندارم. اما این را برایت آوردهام.» او یک پد دیجیتال کوچک و بینام را روی میز گذاشت. «فکر کنم اولین گزارشش است. آن را در صندوق امنیتی که قرار گذاشته بودیم، پیدا کردم.»
کایلن با عجله پد را برداشت و آن را روشن کرد. فقط یک فایل متنی ساده در آن بود. هیچ نام یا نشانی در کار نبود.
محتویات فایل:
تأیید شد: خاندان وولکار در حال جمعآوری تمام دادههای باستانشناسی و آثار مربوط به “تمدن کولیوید” از منطقهٔ سکوت است. آنها یک شبکهٔ قاچاق بینسیارهای برای این کار راه انداختهاند.
پروژه فانوس دریایی: یک تأسیسات تحقیقاتی مخفی در سیارهٔ بیثمر “A-۱۷” در مرز منطقهٔ سکوت. تمام ارتباطات این تأسیسات با کدهای نظامی سطح بالا رمزنگاری شدهاند. بودجهٔ آن از طریق شرکتهای پوششی وولکار تأمین میشود.
هدف احتمالی: دادهها نشان میدهند که آنها به دنبال یک “سیگنال زنده” یا “منبع انرژی فعال” از اعماق منطقهٔ سکوت هستند. آنها آن را “آواز کولیوید” مینامند.
هشدار: یک گروه شبهنظامی خصوصی به نام “مشتهای تیتان” که توسط وولکارها استخدام شدهاند، به تازگی به تأسیسات A-۱۷ منتقل شدهاند. این نشان میدهد که این فقط یک پروژهٔ تحقیقاتی نیست.
بعد شخصی: لیدی والریا وولکار به طور محرمانه سه بار در دو ماه گذشته با یک “مشاور امنیتی” ملاقات کرده است. منبع من میگوید این مشاور، یک فرماندهٔ سابق ناوگان به نام “امیرال زوران” است که به خاطر دیدگاههای تند و تمایلش به استفاده از نیروی بیرحمانه بدنام است. او از مدتی قبل ناپدید شده است.
کایلن پد را پایین گذاشت. دستانش سرد شده بود.
«آنها فقط به قدرت علاقهمند نیستند،» او با صدایی لرزان زمزمه کرد. «آنها به دنبال چیزی هستند… چیزی متعلق به کولیویدها. اما چرا؟»
وسپا نزدیک شد. «اگر کولیویدها واقعاً وجود داشته باشند و اگر وولکارها بتوانند فناوری یا قدرتی از آنها به دست آورند…»
«…آنگاه نه تنها تاج و تخت، بلکه کل کهکشان در چنگشان خواهد افتاد،» کایلن جمله را تمام کرد. ترس در وجودش موج میزد. «آنها در حال بازی با آتشی هستند که نمیفهمند.»
او به دادههای کاوشگر “سرنوشت” نگاه کرد که هنوز روی صفحهاش بود. ناهنجاریهای گرانشی در حال افزایش بودند. انگار چیزی بزرگ در حال پاسخ دادن بود.
«باید به آن تأسیسات برویم،» کایلن گفت، با وجودی که میدانست این دیوانگی محض است.
وسپا ابرو بالا انداخت. «اعلیحضرت، این خودکشی است. A-۱۷ یک سیارهٔ نظامیشده است.»
«اگر آنجا چیزی پیدا کنیم که ثابت کند والریا قصد خیانت دارد یا در حال بیدار کردن یک تهدید کهکشانی است، میتوانیم او را در شورای بزرگان رسوا کنیم. میتوانیم از یک فاجعه جلوگیری کنیم!» اشتیاق در صدایش موج میزد.
«و چگونه پیشنهاد میکنید به یک سیارهٔ دشمن در مرز منطقهٔ سکوت سفر کنیم؟ ما حتی یک کشتی نداریم.»
کایلن لحظهای ساکت ماند. سپس نگاهش به وسپا افتاد. «ما یک کشتی داریم. یا حداقل، من دارم.»
وسپا چشمهایش گرد شد. «شما دارید در مورد… “طلوع سولاریا” صحبت میکنید؟»
“طلوع سولاریا” یک کشتی کاوشگری کوچک و سریع بود که کایلن برای سفرهای تحقیقاتی شخصیاش استفاده میکرد. یک کشتی غیرنظامی و بدون سلاح.
«کسی به یک کشتی کاوشگری شک نمیکند. میتوانیم بگوییم برای جمعآوری نمونههای بیشتر از مرز منطقهٔ سکوت به آنجا رفتهام.»
«این بسیار خطرناک است. اگر آنها ما را بگیرند…»
«اگر کاری نکنیم، خطر بسیار بزرگتر است!» کایلن برخاست. «وسپا، این دیگر فقط دربارهٔ نجات مادرم یا تاج و تخت نیست. این دربارهٔ نجات همهٔ ماست.»
وسپا به مدت طولانی به او نگاه کرد. در چشمان کایلن دیگر ترس یک پسر جوان نبود، بلکه عزم راسخ یک مرد دیده بود.
سرانجام، وسپا با یک تعظیم کوچک سر تسلیم فرود آورد. «دستور دهید، اعلیحضرت. من با شما خواهم آمد.»
کایلن احساس کرد سنگینی از روی شانههایش برداشته میشود. او به پنجره نگاه کرد، به ستارههایی که در دوردست میدرخشیدند. جایی در میان آن ستارهها، در سیارهای متروک، راز توطئهای که امپراتوری را تهدید میکرد، نهفته بود.
سفر به A-۱۷ آغاز میشد. سفری که میتوانست پایانی برای همه چیز باشد.
پایان قسمت چهارم
آیا مایلید در قسمت پنجم شاهد برنامهریزی و شروع سفر پرمخاطره به سیارهٔ A-۱۷ باشیم؟