فصل اول: «سایهٔ تاج و تخت»
قسمت هفتم: زمزمههای ازلی
به قسمت هفتم خوش آمدید، جایی که پرده از اولین اسرار “پروژه فانوس دریایی” برداشته میشود.
هوای A-۱۷ سرد، خشک و فاقد اکسیژن بود. وقتی دریچهٔ “طلوع سولاریا” باز شد، تنها صدای خشخش رادیو و نفسهای داخل کلاهک فضایی به گوش میرسید. آنها خود را در یک گاراژ عظیم و نیمهتاریک یافتند که “خرس نشسته” در مرکز آن مانند یک هیولای خفته جا گرفته بود. فضای اطراف پر از کانتینرهای باری و تجهیزات معدودی بود و چند کارگر در لباسهای فضایی با نشان وولکار مشغول کار بودند.
«طبق نقشه، تأسیسات اصلی در آن سوی آن تونل قرار دارد،» وسپا از طریق رادیو داخلی گفت و با سرش به سوی یک گذرگاه بزرگ و روشن اشاره کرد که توسط درب امنیتی سنگینی محافظت میشد.
کیت هک مورگ معجزه کرد. در کمتر از دو دقیقه، درب با صدای هیسی آرام باز شد و راهی به سوی قلب تأسیسات گشود.
داخل تأسیسات، جهان دیگری بود. برخلاف ظاهر فرسوده و صنعتی بیرون، اینجا دیوارها به رنگ سفید استریل بودند، کفها براق و نورپردازی شدید و یکنواخت داشت. صدای وزوز کمصدای دستگاهها و تهویهٔ مطبوع در فضا پیچیده بود. اینجا بیشتر شبیه یک آزمایشگاه پیشرفته بود تا یک پایگاه معدنی.
آنها با احتیاط در دالانهای خالی پیش رفتند. وسپا پیشتاز بود و اسلحهاش را آماده نگه داشته بود، در حالی که کایلن دادههای نقشهٔ ساختمان را که از سیستم هک کرده بودند، روی پد کوچکش دنبال میکرد.
«اتاق کنترل اصلی باید در این سطح باشد،» کایلن زمزمه کرد. «اگر بخواهیم بفهمیم اینجا چه میگذرد، باید به آنجا برسیم.»
در پیچ بعدی، آنها با دو نگهبان مسلح از “مشتهای تیتان” روبرو شدند. اما این نگهبانان معمولی نبودند. آنها در حالت ایستاده، کاملاً بیحرکت و خاموش بودند. چشمانشان باز بود اما خالی و بدون تمرکز، گویی در یک خلسهٔ عمیق به سر میبردند.
وسپا با اشاره، کایلن را به سکوت دعوت کرد و با احتیاط به آنها نزدیک شد. حتی وقتی وسپا درست جلوی چشمهای خیرهٔ آنها ایستاد، هیچ واکنشی نشان ندادند.
«چیزی… آنها را مسدود کرده،» وسپا با حیرت گفت. «اینطور نیست که خواب باشند. هوشیار به نظر میرسند، اما در جای دیگری هستند.»
کایلن به اسلحهٔ یکی از آنها دست زد. «اینطور که معلومه، تهدیدی برای ما نیستند. بیا بریم.»
آنها نگهبانان خلسهزده را پشت سر گذاشتند و به سمت اتاق کنترل حرکت کردند. در راه، با پدیدهٔ عجیب دیگری روبرو شدند: یکی از تکنسینها که روی یک ترمینال خم شده بود، با صدایی یکنواخت و بدون احساس در حال زمزمه کردن بود: «…چرخش در ورای سکوت… الگوی هفتم… مدار ناقص…»
کایلن و وسپا به هم نگاه کردند. این زمزمه، دیوانهوار و نامفهوم به نظر میرسید.
اتاق کنترل، یک سالن نیمهتاریک و وسیع بود که با صفحهنمایشها و کنسولهای روشن پر شده بود. در مرکز آن، یک هولوگرام غولآسا از منطقهٔ سکوت میچرخید. اما برخلاف نقشههای ستارهای معمولی، این یکی با الگوهای پیچیده و درخشان انرژی پوشیده شده بود که مانند رگهای یک بدن عظیم میتپید. و در اعماق آن، یک نقطهٔ نورانی چشمک میزد و هماهنگ با زمزمههای تکنسین، یک الگوی موزون و تکراری را پخش میکرد.
چندین اپراتور پشت کنسولها نشسته بودند، اما مانند نگهبانان، در همان حالت خلسهٔ عجیب بودند. تنها یک نفر در اتاق بود که هوشیار به نظر میرسید: یک زن بلندقامت با موهای سفید و یقهای سفید، که پشت به در ایستاده بود و به نقطهٔ نورانی در هولوگرام خیره شده بود.
وقتی در باز شد، او به آرامی برگشت. چهرهاش آرام اما با نشانی از شیدگی در چشمانش بود. دکتر «الارا وِس» بود، دانشمند ارشد پروژه.
«منتظرتان بودم،» او گفت، با صدایی نرم و تقریباً خوابآلود. «ما همه منتظر بودیم.»
وسپا اسلحهاش را بلند کرد. «دستهایتان را بالا ببرید!»
دکتر وس حتی پلک هم نزد. «اسلحه؟ چقدر ابتدایی. شما هنوز نمیفهمید، اینطور نیست؟ شما هنوز “آواز” را نشنیدهاید.»
کایلن یک قدم به جلو گذاشت. «”آواز کولیوید”… این همان چیزی است که شما به آن گوش میدهید؟ این همان چیزی است که ذهن کارکنانتان را تسخیر کرده؟»
یک لبخند شاعرانه بر لبان دکتر وس نشست. «تسخیر نکرده… روشن کرده. ما سالها در تاریکی سرگردان بودیم، و اکنون سرانجام نور را دیدهایم. “آواز” کلید است. کلید درک همه چیز.»
او به هولوگرام اشاره کرد. «آنچه شما میبینید، یک نقشه نیست. یک مغز است. مغز یک موجود کهن. و آن سیگنال… ندایی است که از خواب بیدار میشود.»
کایلن با حیرت به الگوهای پیچیده نگاه کرد. این شبیه به هیچ دادهی علمیای نبود که تا به حال دیده بود. این زنده بود.
«وولکارها چه میخواهند؟» کایلن پرسید. «چرا اینجا را ساختهاند؟»
«خانم والریا بسیار بصیر است،» دکتر وس گفت. «او میفهمد که قدرت واقعی در هماهنگی با این نیرو است، نه در جنگ با آن. ما اینجا هستیم تا پاسخ دهیم. ما اینجا هستیم تا “فانوس دریایی” باشیم که آنها را به خانه راهنمایی میکند.»
«خانه؟» وسپا با شک پرسید.
«به کهکشان. به قلمرویی که زمانی از آن آنها بود. کولیویدها برمیگردند. و ما… ما میتوانیم میزبانشان باشیم. یا قربانی.» دکتر وس برای اولین وقت مستقیم به کایلن نگاه کرد. «شاهزاده. تو میتوانی صدایشان را بشنوی، اینطور نیست؟ در دادههایت. تو مدتهاست که به حاشیههای “آواز” گوش میدهی.»
کایلن احساس کرد خون در رگهایش یخ میکند. او حق داشت. تمام آن ناهنجاریها، آن الگوهای تکراری… آنها تنها پژواکهای ضعیف این سیگنال عظیم بودند.
«شما دارید یک تمدن کهن را به کهکشان ما دعوت میکنید،» کایلن با صدایی لرزان گفت. «و فکر میکنید آنها با آغوش باز از شما استقبال خواهند کرد؟»
«ما فکر نمیکنیم. ما میدانیم. زیرا “آواز” فقط یک سیگنال نیست. یک قول است. یک پیشنهاد همزیستی.»
ناگهان، آلارمهای اتاق کنترل به صدا درآمدند. نور قرمز جایگزین نور سفید شد.
دکتر وس بیتفاوت به صفحهها نگاه کرد. «اوه. متوجه شدند که ما مهمان داریم. خانم والریا خیلی سریع است.»
وسپا به در اشاره کرد. «کایلن، باید برویم. حالا!»
اما کایلن نمیتوانست چشم از هولوگرام بردارد. آن نقطهٔ نورانی اکنون با شدت بیشتری میتپید، گویی با حضور او تحریک شده بود. و در اعماق وجودش، او چیزی را احساس کرد—یک کشش عجیب، یک طنین خفیف که مستقیماً با هستهٔ وجودش ارتباط برقرار میکرد.
کولیویدها فقط یک تهدید خارجی نبودند. آنها داشتند مستقیماً با او صحبت میکردند. و این ترسناکترین کشف او بود.
پایان قسمت هفتم