قسمت ۸: بهای یک حقیقت

«نمیتوانید از حقیقت فرار کنید، شاهزاده!» «او تو را صدا میزند!» از اتاق کنترل که بیرون آمدند، وضعیت کاملاً تغییر کرده بود. نگهبانان «مشتهای تیتان» دیگر در خلسه نبودند. چشمانشان حالا مملو از تمرکزی خشن و بیرحم بود و با حرکتی هماهنگ و مکانیکی، سلاحهایشان را به سمت آنها نشانه گرفتند.

فصل اول: «سایهٔ تاج و تخت»

قسمت هشتم: بهای یک حقیقت

با اشتیاق فراوان! به قسمت هشتم می‌رویم، جایی که فرار از تاسیسات و مواجهه با حقیقت شوک‌برانگیز آغاز می‌شود.

صدای آژیر همچون نعشی در راهروهای سفید و استریل پیچیده بود. نورهای چشمک‌زن قرمز، سایه‌هایی روان و هراس انگیز بر دیوارها می‌انداختند.
«عقب نشینی! حالا!» وسپا فریاد زد و اسلحه پلاسمااش را به سوی درگاه اتاق کنترل نشانه رفت.
اما کایلن برای لحظه‌ای همچنان در جا میخکوب شده بود، چشم به آن نقطه نورانی در هولوگرام دوخته بود. آن کشش عجیب، آن طنین خفیف… انگار نوایی بود که تنها او قادر به شنیدنش بود، نوایی که در دلش طنین انداز میشد.
«کایلن!»
صدای وسپا او را از این خلسه بیرون کشید. با تلاش فراوان خود را از دام آن نگاه رها کرد و به سمت در دوید. دکتر وس تنها با همان لبخند رازآلود و آرامش شبح وارش به فرار آنها نگاه میکرد.
«نمیتوانید از حقیقت فرار کنید، شاهزاده!» صدایش در پشت سرشان طنین انداخت. «او تو را صدا میزند!»
از اتاق کنترل که بیرون آمدند، وضعیت کاملاً تغییر کرده بود. نگهبانان «مشت های تیتان» دیگر در خلسه نبودند. چشمانشان حالا مملو از تمرکزی خشن و بیرحم بود و با حرکتی هماهنگ و مکانیکی، سلاح هایشان را به سمت آنها نشانه گرفتند.
«ایست! تسلیم شوید!»
وسپا بدون معطلی شلیک کرد. یک پرتو پلاسما به سینه نخستین نگهبان اصابت کرد و او را به پشت سرش پرتاب کرد. «به طرف گاراژ! راهی که آمدیم!»
آنها در دل راهرویی باریک دویدند در حالی که پرتوهای پلاسما از کنار سر و گوششان میگذشت و روی دیوارهای سفید جای سوختگی به جا میگذاشت. وسپا با حرکاتی سریع و مرگبار، مانند رقصی مرگبار، از پشت به دیوارها میچرخید و شلیک میکرد تا برای کایلن زمان بخرد.

«نگهبانان زیاد شده اند! انگار از دیوارها سبز می شوند!» وسپا در حین شلیک فریاد زد.
«والریا میداند که ما اینجا هستیم!» کایلن نفس زنان گفت. «دارد نیروهایش را متمرکز می کند!»
یک پرتو پلاسما از شانه چپ کایلن گذشت و لباس فضایی اش را سوزاند. درد تیزی در بدنش پیچید، اما او به دویدن ادامه داد. فکر بازگشت به آن کشتی و فرار از این سیاره جهنمی، تنها چیزی بود که به او نیرو می داد.
سرانجام به گاراژ عظیم رسیدند. اما صحنه ای که دیدند، امیدشان را به یأس تبدیل کرد.
دریچه «طلوع سولاریا» محاصره شده بود. حداقل دو دسته از سربازان مسلح وولکار پشت سنگرهای دست ساز، سنگر گرفته بودند و سلاحهای سنگین شان را مستقیماً به سوی کشتی نشانه رفته بودند.
«هیچ راهی نیست که از این جمعیت عبور کنیم،» وسپا با صدایی گرفته گفت و پشت یک کانتینر بزرگ پناه گرفت.
کایلن با ناامیدی به کشتی شان نگاه کرد، کشتی که تنها چند ده متر با آنها فاصله داشت، اما فاصله ای که غیرقابل عبور می نمود. سپس، نگاهش به «خرس نشسته» افتاد، کشتی باری عظیمی که آنها را به اینجا آورده بود. یک ایده دیوانه وار در ذهنش شکل گرفت.
«وسپا! موتورهای «خرس نشسته»! اگر بتوانیم آنها را روشن کنیم…»
وسپا نگاهی به کشتی باری انداخت و سپس به کایلن. «ایجاد یک حواس پرتی؟»
«یک آشوب تمام عیار!»
وسپا بدون هیچ پرسش دیگری، پد دیجیتال را درآورد و شروع به هک کردن سیستم های کشتی باری کرد. انگشتانش با سرعتی خیره کننده روی صفحه حرکت می کردند. «سیستم های «خرس نشسته» ابتدایی هستند. می توانم کنترل موتورهای کمکی و سیستم هشدار آتش سوزی را در دست بگیرم.»
لحظاتی بعد، موتورهای کمکی عظیم «خرس نشسته» با غرشی کرکننده روشن شدند و دودهای سمی در سراسر گاراژ پخش کردند. همزمان، آژیرهای آتش سوزی با صدایی بلندتر از آژیرهای امنیتی به صدا درآمدند و آب از سیستمهای اطفای حریق در همه جا فوران کرد.
گاراژ در یک چشم به هم زدن در هرج و مرجی کامل فرو رفت. سربازان وولکار که کاملاً غافلگیر شده بودند، در میان دود و آب و صدای مهیب موتورها، کنترل خود را از دست دادند.
«حالا!» وسپا فریاد زد.
آنها از پشت کانتینر بیرون پریدند و در حالی که از پشت سربازان سردرگم و وحشت زده می دویدند، خود را به «طلوع سولاریا» رساندند. وسپا در حین دویدن به اطراف شلیک میکرد تا آنها را به سمت زمین بیندازد.
دریچه کشتی باز شد و آنها به داخل پرتاب شدند. وسپا بی آنکه حتی بنشیند، مستقیماً به سمت کنسول خلبان رفت و شروع به روشن کردن سیستم ها کرد.
«همه چیز را محکم ببند! ما داریم از اینجا بلند می شویم!»
کشتی با لرزی شدید از بدنه «خرس نشسته» جدا شد و در گاراژ به پرواز درآمد. چند پرتو پلاسما به بدنه برخورد کرد، اما سپرهای کشتی تاب آوردند.
«به سمت در خروجی!» کایلن فریاد زد در حالی که به پنجره نگاه میکرد و صحنه هرج و مرج در گاراژ را می دید.
«طلوع سولاریا» مانند شلیکی از دهانه غار گاراژ خارج شد و به سوی آسمان بنفش و تیره سیاره A-۱۷ اوج گرفت. اما خوشبختی آنها دیری نپایید.
«کایلن!» وسپا با اضطراب به صفحه رادار اشاره کرد.
دو فروند شکارچی سریع وولکار، با نشانه های قرمز «مشتهای تیتان» روی بدنه شان، از پشت یک صخره سنگی ظاهر شدند و مستقیماً به تعقیب آنها پرداختند.
«نمی توانیم در فضا با آنها بجنگیم!» وسپا گفت در حالی که کشتی را به صورت زیگزاگ می رانده تا از خطوط آتش شکارچی ها دوری کند.
«نباید بجنگیم،» کایلن گفت، در حالی که به داده های ناوبری خیره شده بود. چشمانش دوباره همان درخشش مصمم را پیدا کرده بود. «باید به آنها ثابت کنیم که چرا این منطقه را “منطقه سکوت” می نامند.»
او نقشه کهکشانی را روی صفحه اصلی آورد. «منطقه سکوت پر از اعوجاج های فضازمانی کوچک است. مانند دست اندازهایی در تار و پود کیهان. اگر بتوانیم آنها را به داخل یکی از آن اعوجاج ها بکشانیم…»
«…سپرهایشان در هم می شکند و سیستم هایشان از کار می افتد،» وسپا با چشمانی درخشان گفت. «اما ما چطور؟»
«ما کشتی کوچکتر و چابک تری داریم. و من میدانم این دست اندازها کجا هستند.»

تعقیب و گریز مرگبار در جو سیاره A-۱۷ آغاز شد. «طلوع سولاریا» مانند یک مرغ مگس خوار در میان صخره های عظیم و دره های عمیق مانور می داد، در حالی که دو شکارچی همچون سگ های گرسنه به دنبالش بودند.
کایلن با خواندن داده های ناوبری که مانند نقشه گنج در ذهنش نقش بسته بود، مسیر را هدایت می کرد. «حالا! به سمت چپ بپیچ! به سمت آن ابر سمی!»
وسپا کشتی را به شدت به چپ کج کرد. آنها وارد ابری غلیظ و زردرنگ شدند که دید را به صفر رساند. شکارچی ها نیز به دنبال آنها وارد شدند.
«درست بعد از این ابر، یک اعوجاج کوچک است! خودت را آماده کن!» کایلن هشدار داد.
آنها از ابر خارج شدند. فضای روبرویشان کاملاً عادی به نظر می رسید. وسپا منتظر یک تکان شدید بود، اما هیچ چیزی احساس نشد.
اما پشت سر آنها، فاجعه رخ داد.
همانطور که شکارچی های وولکار از ابر خارج شدند، ناگهان فضای اطراف شان به نظر می رسید که خرد شده و پیچ و تاب خورد. کشتی ها برای یک لحظه مانند تصویری در یک آینه کج و معوج به نظر رسیدند، سپس سپرهایشان در برابر فشار غیرقابل تحمل فضازمان فروپاشیدند و هر دو شکارچی در انفجارهای خاموش و درخشانی نابود شدند.
وسپا با حیرت به پشت سر نگاه کرد. «چه… چه بلایی سرشان آمد؟»
کایلن که رنگ از رخساره پریده بود، توضیح داد: «اعوجاج های کوچک گرانشی. مانند چاله هایی در جاده. ما از لبه آن رد شدیم، اما آنها مستقیماً به داخل آن پرتاب شدند.»
سپس او افزود: «و این فقط یکی از دفاع های طبیعی منطقه سکوت است.»
«طلوع سولاریا» سرانجام از جو سیاره خارج شد و به خلوص سرد و تاریک فضا رسید. پشت سرشان، سیاره خاکستری A-۱۷ آرام گرفته بود، گویی هیچ اتفاق غیرعادی در آن رخ نداده است.
اما کایلن می دانست که این آرامش، فریبنده است. او به داده های ضبط شده از هولوگرام اتاق کنترل نگاه کرد که در پد دیجیتالش ذخیره شده بود. آن الگوهای پیچیده، آن نقطه نورانی…
دکتر وس حق داشت. این فقط یک سیگنال نبود. یک آواز بود. و در عمق وجودش، کایلن می دانست که این آواز برای او تعیین شده بود.
او نه تنها با یک توطئه سیاسی، که با یک بیداری کهن رو به رو بود. و پاسخ همه پرسش ها، در قلب منطقه سکوت نهفته بود.
«وسپا،» او با صدایی آرام اما مصمم گفت. «مسیر جدیدی تنظیم کن.»
«به کجا؟»
کایلن به پیش نگاه کرد، به سوی ستاره هایی که پشت پرده تاریکی منطقه سکوت پنهان شده بودند.
«به سوی منبع آواز.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *