قسمت ۹: به سوی چشم توفان

«من سوگند خورده‌ام که از تو محافظت کنم، کایلن. حتی اگر این به معنای محافظت از تو در برابر خودت باشد.» او به سمت کنسول ناوبری برگشت. «اما همچنین سوگند خورده‌ام که از تو اطاعت کنم. اگر تصمیم تو این است... پس ما به چشم توفان خواهیم رفت.»

فصل اول: «سایهٔ تاج و تخت»

قسمت نهم: به سوی چشم توفان

به قسمت نهم می‌رویم، جایی که سفر به قلب تاریکی آغاز می‌شود.

سکوت در کابین “طلوع سولاریا” این بار سنگین‌تر و پرمعناتر از قبل بود. آنها نه تنها از چنگال وولکارها گریخته بودند، بلکه از مرز دانش و درک عبور کرده بودند. آنچه در A-۱۷ دیده بودند، قوانین شناخته شده علم را به چالش می‌کشید.

وسپا ابتدا سخن را شکست. «کایلن… این دیوانگی است. ما نمی‌دانیم در آن سوی منطقه سکوت چه چیزی در انتظار ماست. حتی با داده‌های “سرنوشت”، این سفر یک خودکشی محض است.»

کایلن به صفحه نمایش خیره شده بود، جایی که نقشه منطقه سکوت با تمام اعوجاج‌ها و توفان‌هایش به نمایش درآمده بود. در مرکز آن، جایی که خطوط انرژی به هم پیچیده می‌خوردند، یک نقطه خالی وجود داشت. منبع “آواز”.

«می‌دانی وسپا، تمام عمرم را صرف مطالعه داده‌ها و آثار تمدن‌های مرده کرده‌ام. همیشه در گذشته زندگی کرده‌ام. اما این… این زنده است. این اتفاقی است که در لحظه اکنون در حال رخ دادن است. و من احساس می‌کنم…» او درنگ کرد، در جستجوی کلمات مناسب. «احساس می‌کنم که این برای من است. آن دکتر وس گفت “او تو را صدا می‌زند”. من هم آن را احساس می‌کنم. یک کشش.»

«کششی که ممکن است ما را به نابودی بکشاند.»

«یا ممکن است همه چیز را نجات دهد.» کایلن بالاخره به وسپا نگاه کرد. چشمانش پر از التماسی بی‌سابقه بود. «ما شواهد کافی علیه وولکارها داریم. می‌توانیم برگردیم و آنها را در شورای بزرگان رسوا کنیم. اما اگر این کار را بکنیم، هرگز نخواهیم فهمید که حقیقت چیست. و اگر والریا به نوعی بتواند آن قدرت را مهار کند… تنها کسی که می‌تواند با او رقابت کند کسی است که حقیقت را درک کند. و آن شخص باید من باشم.»

وسپا مدت طولانی به او خیره ماند. سپس آهی کشید، آهی که گویی تمام وزن کهکشان را در سینه داشت. «من سوگند خورده‌ام که از تو محافظت کنم، کایلن. حتی اگر این به معنای محافظت از تو در برابر خودت باشد.» او به سمت کنسول ناوبری برگشت. «اما همچنین سوگند خورده‌ام که از تو اطاعت کنم. اگر تصمیم تو این است… پس ما به چشم توفان خواهیم رفت.»

او شروع به وارد کردن مختصات کرد. «مسیر “سرنوشت” فقط تا نیمه راه ما را می‌برد. پس از آن… در قلمرو ناشناخته‌ها هستیم.»

کایلن لبخند کوچکی زد. «همیشه بوده‌ایم.»

سفر به درون منطقه سکوت، مانند شنا در دل یک کابوس زنده بود. بیرون از پنجره، قوانین فیزیک به نظر می‌رسید که نقض می‌شوند. نور در مسیرهای غیرممکن خم می‌شد، سایه‌ها بدون منبع می‌رقصیدند و گاهی اوقات، صدای زمزمه‌هایی بسیار کم‌فرکانس در کشتی طنین انداز می‌شد که گویی خود فضا در حال صحبت کردن است.

کایلن دائماً داده‌ها را زیر نظر داشت و مسیر را با دقت یک جراح مغز تنظیم می‌کرد. هر اشتباه کوچکی می‌توانست به معنای نابودی فوری باشد.

«هشدار: ناهنجاری گرانشی در فاصله پنجاه کیلومتری. در حال انحراف مسیر.»

«هشدار: میدان انرژی ناشناس سیستم‌های کمکی را مختل کرده است.»

وسپا با دندان‌های به هم فشرده کشتی را هدایت می‌کرد. «اینجا مانند این است که در دل یک موجود زنده پرواز می‌کنیم. و این موجود از حضور ما خوشش نمی‌آید.»

پس از ساعاتی که مانند یک ابدیت می‌گذشت، آنها به مرز نهایی رسیدند. جایی که مسیر “سرنوشت” به پایان می‌رسید. آن سوی آن، چیزی بود که داده‌ها قادر به ثبت آن نبودند. یک دیوار عظیم از انرژی خالص که مانند یک پرده نورانی بینهایت در فضا موج می‌زد. رنگ‌هایی که وجود نداشتند در هم می‌پیچیدند و چشم را آزار می‌دادند.

«این… غیرقابل عبور است،» وسپا با حیرت گفت. «هیچ کشتی‌ای نمی‌تواند از این گذر کند.»

اما کایلن چیزی دیگر را می‌دید. در دل آن آشفتگی انرژی، یک الگو بود. یک ریتم. دقیقاً همان ریتمی که در هولوگرام A-۱۷ و در داده‌های “سرنوشت” دیده بود. آواز کولیوید.

«این یک مانع نیست،» او زمزمه کرد. «یک دروازه است.»

«چگونه می‌خواهی آن را باز کنی؟ با درخواست مودبانه؟»

کایلن صندلی خود را رها کرد و به مرکز کابین رفت، جایی که می‌توانست مستقیماً به آن دیوار انرژی نگاه کند. او چشمانش را بست و سعی کرد ذهن خود را متمرکز کند، بر روی آن کشش عجیب، بر روی آن طنینی که در وجودش احساس می‌کرد.

«کاری می‌کنی؟» وسپا پرسید.

«به آن پاسخ می‌دهم.»

کایلن تمام داده‌ها، تمام الگوها و تمام احساساتی که از اولین باری که آن ناهنجاری‌ها را دیده بود در خود داشت، در ذهنش مرور کرد. او به آن آواز فکر کرد، نه به عنوان یک دشمن، بلکه به عنوان یک پدیده که باید درک شود. کنجکاوی خالص و بی‌آلایشش، همان چیزی که همیشه او را به پیش رانده بود، اکنون مانند نوری در وجودش می‌درخشید.

او دستانش را به جلو دراز کرد، گویی می‌خواست آن انرژی را لمس کند.

وسپا انتظار داشت که کشتی بلرزد یا یک انفجار رخ دهد. اما در عوض، چیزی غیرمنتظره اتفاق افتاد.

دیوار انرژی در مقابل آنها آرام گرفت. رنگ‌های آزاردهنده ناپدید شدند و به جای آن، یک گذرگاه آرام و روشن در دل انرژی گشوده شد. مسیری مستقیم و بی‌خطر که به درون تاریکی منتهی می‌شد.

وسپا بی‌اختیار نفس را در سینه حبس کرد. «به تمام مقدسات…»

کایلن چشمانش را باز کرد و گذرگاه را دید. خستگی و ترس در چهره‌اش موج می‌زد، اما در چشمانش پیروزی می‌درخشید. «آنها دعوت ما را پذیرفتند.»

«یا ما را به دام کشیده‌اند.»

«تفاوتش را فقط با رفتن به درون می‌فهمیم.»

وسپا به آرامی کنترل کشتی را به جلو برد. “طلوع سولاریا” به درون گذرگاه انرژی لغزید. نور اطرافشان ملایم و سفید بود و سکوت مطلق بر فضای درون حاکم.

آنها برای مدتی که قابل اندازه‌گیری نبود در این گذرگاه پرواز کردند. زمان در اینجا معنای خود را از دست داده بود.

و سپس، ناگهان، از طرف دیگر بیرون آمدند.

صحنه‌ای که در مقابلشان قرار داشت، باعث شد عقل از سر هر دوی آنها بپرد.

آنها نه در یک سامانه ستاره‌ای، که در مرکز یک ساختار عظیم مصنوعی بودند. ساختاری که از نور و انرژی بافته شده بود و تا بینهایت گسترده بود. در دوردست، الگوهایی شبیه به مدارهای ستاره‌ای و کهکشان‌ها می‌چرخیدند، اما همه مصنوعی بودند. اینجا جهان نبود؛ یک ماشین بود. یک رایانه به اندازه یک سامانه ستاره‌ای.

و در مرکز این همه پیچیدگی، یک کره آرام از نور نقرهای شناور بود. منبع “آواز”.

اما قبل از اینکه بتوانند چیزی را تجزیه و تحلیل کنند، یک نیروی غیرقابل مقاومت کشتی آنها را در خود گرفت و به آرامی به سمت یک سکوی عظیم که از نور ساخته شده بود، هدایت کرد.

کشتی آنها با یک تماس نرم بر روی سکو فرود آمد.

کایلن و وسپا برای لحظه‌ای فقط به هم نگاه کردند. این پایان سفر بود. اما آیا آغاز چیزی بزرگتر بود… یا پایان همه چیز؟

دریچه کشتی به آرامی و بدون فرمان آنها باز شد.

و آنجا، در انتظار آنها، چیزی ایستاده بود که تعریفش در هیچ زبان بشری نمی‌گنجید.


پایان قسمت نهم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *