فصل اول: «سایهٔ تاج و تخت»
قسمت اول: بوی نرگس و توطئه
هوا در قصر امپراتوری “آرکتوس پرایم” همیشه بوی گلهای نرگس مصنوعی میداد. گلهایی که توسط باغبانان سلطنتی در زیستگنبدهای شیشهای پرورش داده میشدند تا یادآور سیارهٔ مادری، “سولاریا-آلفا” باشند، پیش از آنکه به یک کلانشهر فلزی و خشن تبدیل شود. شاهزاده کایلن آرکتوس این بو را به چیزی عادی بدل کرده بود، همانند صدای وزوز مداوم سیستمهای تهویه یا نگاههای سنگین محافظانی که در هر گوشه ایستاده بودند.
او در آتلیهاش، در بالاترین برج قصر، لم داده بود و به یک نقشهٔ ستارهای سهبعدی از “منطقهٔ سکوت” خیره شده بود. نور آبی پروژکتور، سایههایی بر چهرهٔ جوان و زیبایش میانداخت. روی میز کارش، بین انبوهی از پدهای دیجیتال و قطعات باستانی الکترونیک، یک فنجان چای سرد نشسته بود.
«خانم وسپا،» گفت بدون آنکه برگردد. «میدانستی که آخرین دادههای دریافتی از کاوشگر “سرنوشت” نشان میدهد که ناهنجاریهای گرانشی در مرز منطقهٔ سکوت در حال افزایش است؟ انگار چیزی بزرگ در حال بیداری است.»
سایهای بلند از درگاه آتلیه به داخل افتاد. فرمانده تارا وسپا، با یونیفرم نظامی ساده و موهای سیاهِ کوتاهش، به دیوار تکیه داده بود. چشمان تیزبینش همیشه در حال پویش بودند.
«چیزی که من میدانم، اعلیحضرت، این است که شما سه ساعت است که غرق در این دادهها شدهاید و شام امپراتریس را فراموش کردهاید. محافظت از جان شما در برابر توطئههای درباریان یک چیز است، اما محافظت از شما در برابر خودتان… این یک مأموریت تماموقت است.»
کایلن بالاخره برگشت و لبخند کوچکی زد. وسپا تنها کسی در قصر بود که با او راحت بود. «تو هم مثل برادرم آلاریک شدهای. فقط به برنامهها و تشریفات فکر میکنی.»
«شاهزاده آلاریک مشغول رژهٔ ناوگان در مرزهای اسپیرا است. او به چیزهای مهمتری فکر میکند تا شام.»
این را گفت و با حرکت سر اشارهای به کایلن کرد که بلند شود. کایلن با اکراه از جا برخاست. قدش بلند اما اندامش لاغر بود، برخلاف هیکل درشت و ورزشکاری برادرش. او بیشتر شبیه یک محقق به نظر میرسید تا یک شاهزادهٔ امپراتوری.
مسیر تا تالار شام از دالانهای عریض و طویلی میگذشت که با نقاشیهای دیواری از فتوحات گذشته و مجسمههای بزرگان خاندان آرکتوس تزئین شده بود. نگاههای خالی مجسمهها به نظر کایلن همیشه قضاوتگر میرسید. آنها انتظار داشتند او هم مانند اجدادش یک فاتح باشد، نه یک کاوشگر.
هنگام ورود به تالار شام، اولین چیزی که توجه کایلن را جلب کرد، سکوت سنگین سالن بود. معمولاً صدای زمزمهٔ درباریان و نوای آرام موسیقی زنده فضای سالن را پر میکرد. اما امروز فقط صدای چکیدن آب از فوارهٔ مرمرین مرکز تالار به گوش میرسید. تنها چند نفر از نزدیکان در سالن حاضر بودند و همه با چهرههایی درهم و جدی در دو طرف میز طویل شام نشسته بودند.
و در انتهای میز، بر روی تختصندلی بلندی که از چوب سیارهٔ “ویریدین” تراشیده شده بود، امپراتریس لیرا آرکتوس نشسته بود.
کایلن نفسش در سینه حبس شد. مادرش، همیشه چهرهای مصمم و خسته داشت، اما امروز رنگ چهرهاش به سفیدی کاغذ بود. دستانش که بر روی دستههای صندلی تکیه داده بود، به وضوح میلرزید. با این حال، نگاهش همچنان آهنین و متمرکز بود، گویی با ارادهای خالص از فروپاشی کامل جلوگیری میکرد.
«کایلن،» صدایش کمی لرزان اما محکم بود. «خوش آمدی پسرَم.»
کایلن به سرعت به سمت جایگاهش رفت و تعظیم کوتاهی کرد. «مادر. امیدوارم حالتان خوب باشد.»
«درود بر امپراتریس،» وسپا نیز با احترام نظامی ادای احترام کرد و سپس در فاصلهای محترمانه در پشت کایلن ایستاد.
شاهزاده آلاریک در سمت راست تختصندلی نشسته بود. او با یونیفرم کامل نظامیاش، مانند مجسمهای از جنس اقتدار به نظر میرسید. نگاهش به کایلن سرد و بیاحساس بود. در سمت چپ امپراتریس، لیدی والریا وولکار نشسته بود. او لباسی ابریشمی و به رنگ یاقوت کبود پوشیده بود که با موهای طلایی و چشمان آبییخیاش تضاد زیبایی ایجاد کرده بود. وقتی نگاهش به کایلن افتاد، گوشهی لبانش به آرامی بالا رفت، لبخندی که به گرمی نگاهش نبود.
«شاهزاده کایلن، همیشه خوشایند است که حضور شما را در جمعی که به مدیریت امپراتوری میپردازد، ببینیم،» والریا گفت با صدایی نرم و موزیسین.
کایلن فقط با تکان دادن سر پاسخ داد و روی صندلی خود نشست. غذاها توسط خدمتکاران سایبورگی که با دقت برنامهریزی شده بودند، سرو شد، اما هیچ کس اشتها نداشت.
امپراتریس پس از سکوتی طولانی صحبت کرد. «اوضاع در مرزها… ناپایدار است. شورشیان بر روی سیارهٔ “کالیبرا” یک پایگاه ناوگان ما را نابود کردهاند.» او سرفهای کرد که گویی از اعماق سینهاش برمیخاست. «آلاریک معتقد است باید پاسخ قاطعی داد.»
آلاریک با صدایی رسا گفت: «قاطعیت تنها زبانی است که این شورشیان میفهمند، مادر. باید نشان دهیم که قدرت سولاریا همچنان پابرجاست.»
«قدرت…» امپراتریس چشمانش را برای لحظهای بست. «گاهی با نمایش خونریزی تقویت نمیشود، پسرَم. گاهی با خرد است که قدرت را نشان میدهند.»
والریا با آرامش صحبت کرد: «اعلیحضرت، خرد شما همیشه راهنمای ما بوده است. اما اکنون که سلامتی شما… نیاز به استراحت دارد، شاید بهتر باشد برخی از تصمیمات به شورای بزرگان واگذار شود. برای مثال، پروژههای تحقیقاتی غیرضروری میتوانند متوقف شوند تا منابع به مسائل ضروری تر اختصاص یابد.»
نگاهش مستقیم به کایلن دوخته شد. کایلن احساس کرد عضلاتش منقبض میشود. “پروژههای تحقیقاتی غیرضروری” به وضوح اشاره به تحقیقات او در مورد منطقهٔ سکوت و تمدنهای کهن داشت.
«تحقیقات من بر درک تهدیدات آینده متمرکز است، لیدی والریا،» کایلن گفت و سعی کرد صدایش را بیاحساس نگه دارد. «تهدیداتی مانند کولیویدها.»
آلاریک با تحقیر پوزخندی زد. «افسانههایی برای ترساندن کودکان. اگر واقعاً وجود داشتند، چرا در این ده هزار سال هیچ نشانهای از خود ندادهاند؟»
«شاید چون ما به دنبال نشانهها در جای اشتباهی بودهایم،» کایلن اصرار کرد.
ناگهان، امپراتریس سرفهای شدید کرد. این بار سرفهها قطع نمیشدند. او دستمالی را جلوی دهانش گرفت و وقتی آن را پایین آورد، کایلن لکهای قرمز را در مرکز پارچهٔ سفید دید.
سکوت مرگباری بر سالن حکمفرما شد.
سپس، امپراتریس با تلاش بسیار گفت: «کافی است… برای امشب. همه مرخص هستید.»
همه به سرعت برخاستند. آلاریک با چهرهای درهم به مادرش نزدیک شد، اما او با حرکت دست او را متوقف کرد. والریا با چشمانی که برق میزد، صحنه را تماشا میکرد، گویی یک معادلهٔ پیچیده را در ذهنش حل میکرد.
کایلن، با قلبی که به شدت میتپید، سالن را ترک کرد. وسپا در کنارش بود، هوشیار و ساکت.
وقتی به آتلیهاش بازگشت، دیگر نمیتوانست تمرکز کند. تصویر آن لکهٔ خون روی دستمال سفید، پشت پلکهایش حک شده بود. این یک بیماری ساده نبود. این چیزی بیشتر به نظر میرسید.
نیمهشب، وقتی قصر در سکوت فرو رفته بود، صدای زنگ هشدار یکی از پدهای دیجیتال روی میزش به صدا درآمد. او نزدیک شد. این هشداری بود که خودش برنامهریزی کرده بود: هرگونه دسترسی غیرمجاز به آرشیو تحقیقاتی شخصی او.
کسی داشت در مورد کارهایش جاسوسی میکرد.
او سریعاً دستورات را روی صفحه کلید تایپ کرد تا منبع را ردیابی کند. منبع دسترسی از یک ترمینال در بخشهای خصوصی قصر، متعلق به خاندان وولکار بود.
کایلن به پنجرهٔ آتلیه رفت و به شهر پرنور زیر پاهایش نگاه کرد. کلانشهری که قلب امپراتوری بود. بوی نرگسهای مصنوعی حتی تا اینجا نیز میرسید.
اما اکنون، در زیر آن رایحهٔ شیرین، او بوی تلخ توطئه را استشمام میکرد. بیماری مادرش، طعنههای آلاریک، مانورهای سیاسی والریا، و اکنون این جاسوسی… همه چیز در حال اتصال بود.
او به آرامی گفت: «وسپا، به نظر میرسد حق با تو بود. محافظت از من در برابر خودم کافی نیست.» او برگشت و به فرماندهاش نگاه کرد. «از این به بعد، باید به همه کس و همه چیز شک کنیم.»
وسپا با چهرهای جدی تأیید کرد. «همیشه همین طور بوده است، اعلیحضرت. فقط شما متوجه نشده بودید.»
و در اعماق فضا، در “منطقهٔ سکوت”، چیزی باستانی چشمانش را برای اولین بار پس از هزاران سال گشود.
پایان قسمت اول
این داستان چگونه بود؟ آیا مایلید قسمت دوم را برایتان ادامه دهم؟