قسمت 10: رویارویی با بینهایت

کایلن گامی به جلو گذاشت و از دریچه خارج شد. پایش بر روی سکوی نورانی فرود آمد که با هر قدمش، حلقه‌هایی از نور در آن پخش می‌شد. او خود را در یک تالار بی‌کران یافت که گنبدی از کهکشان‌های مصنوعی بر فرازش بود. و آنجا، در چند متری او، "آن" قرار داشت

فصل اول: «سایهٔ تاج و تخت»

قسمت دهم: رویارویی با بینهایت

هوایی که به درون کشتی جریان یافت، سرد بود—نه سردی فضا، که سردی یک قبرستان کهن. بویی شبیه اوزون و گرد و غبار ستاره‌ای کهن به مشام می‌رسید. و سکوتی که بر این قلمروی نورانی حکمفرما بود، سنگین‌تر و عمیق‌تر از هر سکوت طبیعی بود.

وسپا اسلحه‌اش را محکم در دست گرفت، اما حتی او نیز می‌دانست که در این مکان، چنین سلاحی کودکانه و بی‌معنا بود. با این حال، این تنها چیزی بود که به واقعیت آشنا وابسته بود.

کایلن گامی به جلو گذاشت و از دریچه خارج شد. پایش بر روی سکوی نورانی فرود آمد که با هر قدمش، حلقه‌هایی از نور در آن پخش می‌شد. او خود را در یک تالار بی‌کران یافت که گنبدی از کهکشان‌های مصنوعی بر فرازش بود.

و آنجا، در چند متری او، “آن” قرار داشت.

یک پیکره‌ی انسانی‌وار، اما از جنس تاریکی مطلق و ستارگان مرده. بدنش نه از ماده، که از خلأ و نقطه‌هایی از نور ساخته شده بود، گویی نقشه‌ای سه‌بعدی از یک بخش متروک از کیهان بود. چهره‌ای نداشت، فقط یک هاله‌ی بی‌شکل از همان تاریکی ستاره‌بار. اما کایلن می‌دانست که “آن” به او نگاه می‌کند.

صدایی نه از گوش، که مستقیماً در ذهنش طنین انداخت. زبانی ناشناخته، اما مفهومی عمیق و بی‌درنگ در روحش فهمیده شد.

«خوش آمدی، فرزند خورشید.»

کایلن نفس را در سینه حبس کرد. ترس وجودش را فرا گرفته بود، اما کنجکاوی سیری‌ناپذیرش قوی‌تر بود. «کیستی؟» صدایش در این تالار بی‌کران گم شد، اما پاسخ بلافاصله در ذهنش آمد.

«ما نگهداران هستیم. یادگاران. آنانی که پیش از تو آمدند.»

«کولیویدها…»

«این نامی است که فرزندان خورشید بر ما نهاده‌اند. ما کهن‌تر از نام‌ها هستیم.»

وسپا که کنار دریچه ایستاده بود، با اضطراب پرسید: «چه می‌گوید؟»

کایلن بدون آنکه نگاهش را از موجود برگرداند، پاسخ داد: «می‌گوید آنها نگهداران هستند. یادگارانی از گذشته.»

«ما در آستانه بیداری هستیم. خواب ما به پایان می‌رسد. و کهکشان تو در مسیر طوفانی قرار گرفته که قادر به درکش نیستی.»

«چه طوفانی؟»

تصاویری در ذهن کایلن شکل گرفت. نه تصاویر معمولی، که مفاهیمی خالص. او یک موج عظیم از انرژی را دید که از فراسوی کهکشان در حال نزدیک شدن بود—یک “زمستان کیهانی” که همه چیز را در مسیرش محو و نابود می‌کرد. او دید که امپراتوری سولاریا، شورشیان، وولکارها… همه مانند ذرات غباری در مقابل این موج بی‌معنا بودند.

«این… این چیست؟»

«چرخه. همانطور که فصل‌ها می‌آیند و می‌روند، کیهان نیز چرخه‌های خود را دارد. این موج، پاک‌کننده است. برای آماده کردن زمین برای فصل جدید.»

«و شما؟ شما چه نقشی دارید؟»

«ما بذرهای گذشته هستیم. ما باید زنده بمانیم تا فصل جدید را آغاز کنیم. “آواز” ما ندایی برای جمع‌آوری بود. برای بیداری. و تو… تو پاسخ دادی.»

کایلن حقیقت را فهمید. “پروژه فانوس دریایی” وولکارها یک سلاح نبود؛ یک قایق نجات بود. والریا نمی‌خواست کولیویدها را کنترل کند؛ می‌خواست با آنها متحد شود تا از این پاکسازی کیهانی نجات یابد. اما روش او—با دزدی و فریب—نادرست بود.

«چرا من؟ چرا من را صدا زدید؟»

موجود به آرامی به جلو شناور آمد. یکی از دستان تاریکش را به سوی کایلن دراز کرد. در مرکز کف دستش، یک ستاره کوچک می‌درخشید.

«تو متفاوتی. تو نه برای تسلط می‌جویی، نه برای قدرت. تو برای فهمیدن می‌جویی. و درک، تنها چیزی است که در برهوت پیش رو ارزش دارد. تو می‌توانی پلی باشی. پیوندی بین کهن و جدید. بین ما و فرزندان خورشید.»

کایلن احساس کرد اشک در چشمانش جمع می‌شود. این همان چیزی بود که همیشه در جستجویش بود. نه قدرت، نه تاج و تخت، بلکه فهمیدن. فهمیدن آفرینش.

«اگر این طوفان در راه است، ما چه می‌توانیم بکنیم؟»

«فرزندان خورشید پراکنده و تقسیم شده‌اند. آنها باید متحد شوند. تنها با همکاری تمام نژادها و تمدن‌ها می‌توان در برابر زمستان کیهانی ایستاد. تو باید آنان را متحد کنی.»

«من؟ من فقط یک دانشمند هستم! یک شاهزاده که کسی به حرفش گوش نمی‌دهد!»

«تو کسی هستی که حقیقت را دیده است. و حقیقت، تنها قدرتی است که در برابر هیچ‌چیز نمی‌لغزد. ما به تو دانش خواهیم داد. نقشه‌ی پناهگاه‌ها. فناوری برای ساخت سپرها. اما تو باید آن را به مردمت برسانی.»

سپس، موجود به وسپا نگاه کرد.

«و تو، محافظ. تو با شجاعت خودت، راه را هموار کردی. وفاداری تو، ستونی خواهد بود که او بر آن تکیه می‌زند.»

وسپا، که تا به حال در سکوت ایستاده بود، سرش را به نشانه احترام فرود آورد. در نگاهش چیزی فراتر از وظیفه‌شناسی دیده می‌شد: احترام.

کایلن خود را در مرکز یک گردباد کیهانی یافت. او دیگر فقط برای نجات مادرش یا تاج و تخت نمی‌جنگید؛ برای نجات تمامی تمدن بشری می‌جنگید.

«اگر قبول کنم… چه بر سر من می‌آید؟»

«تو هرگز همان نخواهی بود. این دانش، تو را تغییر خواهد داد. ممکن است تو را از آنانی که می‌خواهی نجات دهی، جدا کند. این بار سنگینی است. تصمیم با توست.»

کایلن به وسپا نگاه کرد. به یاد مادر بیمارش افتاد. به برادر مغرورش، آلاریک. به والریا حیله‌گر. و سپس به میلیاردها انسانی که در کهکشان زندگی می‌کردند و از طوفانی که در راه بود، بی‌خبر بودند.

هیچ انتخابی نبود.

او چشمانش را بست و سپس با قاطعیتی که از اعماق وجودش می‌جوشید، باز کرد.

«من این بار را بر دوش می‌گیرم.»

دست تاریک موجود با ستاره‌ی درخشانش، پیشانی کایلن را لمس کرد.

و جهان در نور سفیدی محو شد که همه چیز را در خود بلعید.


پایان قسمت دهم

این پایان فصل اول داستان «سایهٔ تاج و تخت» بود. اگر مایل باشید، فصل دوم، با نام «سفیر تاریکی»، را آغاز کنیم، جایی که کایلن با دانش جدیدش به امپراتوری بازمی‌گردد تا در برابر طوفان کیهانی و دشمنانش بایستد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *