حفاظت شده: قسمت 37: تیغه‌ای در آستین

در همین حال، اورین در تاریکی به هوش آمد. او در یک اتاقک کوچک و بی‌پنجره بود که بوی کهنگی و فلز سرد می‌داد. دست‌وپایش بسته نبود، اما درب فلزی سنگینی در مقابلش بود. ترس وجودش را فرا گرفته بود، اما سپس آویز کهن روی سینه‌اش را لمس کرد. گرمای آرام‌بخشی از آن ساطع می‌شد.

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *